کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

میهن ما همه روز‌هایش عاشورا و همه ماه‌هایش محرم است

میهن ما همه روز‌هایش تاسوعا و عاشورا و همه ماه‌هایش محرم است خامنه‌ای یزید است با همان تعریف‌ها‌ای که از یزید کرده اند،سردار جعفری همان شمر است جنتی همان معاویه و و و،،،همه سرداران سپاه ظلم،سپاه تاریکی‌،سپاه کفر و شقاوت هستند.حسین‌های زمان کجا هستند؟یا در گورهای بی‌ نام و نشان و یا در سیاهچال‌های رژیم،،سرنوشت درد ناک اینها چه کم دارد از مصیبت دیدگان آن رویداد؟! کم مادران ایران اشک ریختند؟کم بر جنازه‌های پاره پاره شده و سوراخ سوراخ شده دختران و پسرانشان اشک ریختند؟
 ظلم را نمیبینید؟جنایت،گرسنگی و تشنگی بچه‌هایمان را نمیبینید؟آوارگی و اسارت تجاوز و شکنجه را نمیبینید؟!آیا به عنوان یک انسان ما در قبال این فاجعه میتوانیم نظاره گر‌ باشیم؟!آیا غرق کودکان ایرانی‌ در اقیانوس به شما ربطی‌ ندارد؟گرسنگی کودکان ایران،تجاوز به دختر بچگان ایرانی‌ قضیه ایست که به شما مربوط نیست؟!مردم این فاجعه است این نبرد بین خیر و شار است.اینها ظالمان و جابران زمان هستند.و کودکان،کارگران، مادران ،،،، و جوانان ایران قربانیان این ظالمان.اینجا کربلا است

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

هوشنگ کشاورز صدر - برای دانشجويان و برای نماد والای جنبش دانشجويی

نسل ما حاصل جنبش‌هایِ ناکامی است که اگر هر يک از آن‌ها به بار می‌نشست قادر بود کوه‌های البرز را بجنباند تا ابرهای دريای مازندران، دشت‌های تشنه مرکز ايران را به گلستان بدل کنند. من نيز در اين ناکامی‌ها شريکم. پس کاستی‌های نسل ما را بر ما ببخشاييد و اگر امتيازی در تجربه ما يافتيد توشه را شما باد! 

«از آن بالا سه قطره خون چکيد،
تو که به چشم خودت ديدی، 
تو که شاهد آن بودی.»
صادق هدايت

آری، من که متعلق به نسل آن روزم، به قول هدايت، شاهد آن بودم و به چشم خودم ديدم. ديدم که قندچی، بزرگ نيا و شريعت رضوی به ضرب گلوله چکمه پوشان حکومت ديکتاتوری در سرسرای دانشکده فنی دانشگاه تهران از پای درآمدند. ساعت ده و بيست دقيقه صبح بود و روز ۱۶ آذر بود و سال ۱۳۳۲، سال کودتا و سال محاکمه مصدق بود.
دوستان !
بدينسان «کشتن دانشجو» آن‌هم در دانشگاه، نماد و نشانی شد که امروز بعد از ۵۷ سال پرچمی است در دست نوادگان آن‌ها ـ در دست شما. از آن سالِ دَد و بد تا به امروز اين پرچم که جلوه ايست در کارزار آشتی ناپذير حق و باطل، استبداد و آزادی و جهل و خرد هرگز و هرگز بر زمين نمانده است.
ما بازماندگان آن نسل و شاهدان آن جنايت، باور و يقين داريم که شما، نسلی که افتخار ايران هستيد و اعجاب برانگيز ديوار هول انگيزترين استبداد تاريخ را فرو ريختيد، هم‌چنان اين پرچم را افراشته نگاه خواهيد داشت.
دوستان جوان !
حيات اجتماعی و سياسی ما ايرانيان انباشتی از مطالبات اجتماعی است. مطالباتی که ديروز وسيله شاهان و امروز وسيله فقها و شريعتمداران با زور، کشتن، زندان، شکنجه و بالاخره نفی بلدِ مدعيان اين مطالبات، از مردم ايران دريغ شده است.
دوستان جوان ! دوستان دانشجو !
نسل ما روايت انقلاب مشروطه را از پدرانشان که شاهد بی‌واسطه آن بودند شنيدند. شنيدند که در آسيا، جامعه ما در شمار نخستين جوامعی بود که زنجير استبداد را گسست و قيد آن را از گردن برداشت. شنيدند که در کنار مجلس، انجمن‌ها برپا شد که در آن از آزادی، ترقی، عدالت سخن می‌رفت. شنيدند که حتی مواجب شاه را مجلس تعيين می‌کرد و البته همان شاهی که قبل از خيزش مردم و بيش از بانگِ ناقوس‌های مشروطه، فرمانروای مطلق بر جان و مال مردم بود هر آنگاه که اراده می کرد بی قيد و شرط و دليل، می‌کشت، می‌برد و می‌خورد. درست مثل امروز که هم نسل شما و هم بقايای نسل ما شاهد آنست.
دوستان !
اما اين را نيز شنيديم که هنوز مردم ما هوای بهار آزادی عصر اول مشروطه را استنشاق نکرده بودند، که همه چيز واژگون شد، سکوتی بيست ساله از راه رسيد و گلوی جامعه را فشرد. «مصلحی» مقتدر از راه رسيد و می‌بايست و بايد تکليف مردم از طريق حضانت آنها روشن شود.
در پايانه سال‌های استبداد بيست ساله بود که نسل ما راهی مدرسه شد، ديگر می‌ديديم و نيازی به شنيدن نداشتيم. اُنيفورم خاکستری بچه های مدرسه با دستمال‌های سفيد که با سنجاق قفلی ها بر يقه ها نصب بود، البته در شهرها. خيابان های تعريض شده و کارخانه چيت شاهی و بهشهر و خط آهن و بعد نظميه و سکوت و بازهم سکوت. بچه ها می‌دانستند که بايد حرف خانه را به مدرسه نبرند، ورنه طرف حساب نان آورشان سرپاس مختاری است. کوچه و همسايه، جا و عنصر مطمئن نبود، و در خانه اگر حرفی از سياست زده می‌شد حکم عقل آن بود که دور از گوش بچه ها باشد.
دوستان دانشجو !
ما ايرانيان در اين دوره استبدادی را از سرگذرانديم که از تبعات اجتماعی آن، آتش بسی بود که با فرمان «سکوت» ميان نهادهای کهنه و نو برقرار شد. نهال نو آزادی که به يمن مشروطيت جوانه زده بود از تکاپو بازماند و نهاد کهنه خرافه و جهل که ريشه در تاريخ داشت با آنکه به ظاهر آسيب ديده بود در ماوای تاريخی خود يعنی ناآگاهی مردم پنهان شد و با مرگ استبداد بيست ساله چنان برخاست که نه تنها جبران مافات کرد بل تبعات آن را امروز بر گوشت و پوستمان حس می‌کنيم، منظور اين يا آن فرد نيست، نگاه به استبداد است که سم مهلک آگاهی و رشد، و داروی شفابخش ناآگاهی، جهل و خرافه است.
دوستان دانشجو !
اجازه بدهيد به پيشينه مان بنگريم و به چالشی نظر کنيم که ميان علی اکبر دهخدا و حضرات آيات در نخستين مجلس شورای ملی در صد و اندی سال پيش رخ داده است، دهخدا به جرم به کار بردن واژه «کهنه پرست» در روزنامه صوراسرافيل از طرف آيات عظام و پيروان قد و نيم قدشان، در مجلس به محاکمه فراخوانده شد، سخنان مستدل دهخدا در اين دادگاه پند تاريخ است، سرمشقی است در صراحت و شجاعت، او به مدعيان معمم درس تاريخ داد، پس نمايندگان مجلس رای بر حقانيت او دادند و روزنامه صوراسرافيل که بيان حق و آزادی بود ادامه حيات يافت. و يا اينکه، در طلايه نخستين بهار آزادی که به يمن جوشش انقلاب مشروطه پديدار شد، در پيکاری شگفت ميان بيداران و آزاديخواهان «مشروطه»خواه و حضرات علماء باصطلاح مشروطه خواه، از تاريخ ۱۴ جمادی الثانی تا تاريخ ۱۸ جمادی الثانی ۱۳۲۴ يعنی به مدت ۵ روز سه بار نام مجلس نمايندگان به مجلس شورای اسلامی و مجلس شواری ملی تغيير يافت. عاقبت به استواری پدران آگاه‌مان صاحب مجلس شورای ملی شديم.
دوستان دانشجو !
ما ايرانيان از روزی که صاحب حق و حقوق اجتماعی شديم (انقلاب مشروطه) تا امروز که زير سلطه حکومت روحانيان هستيم، بهاران کوتاه آزادی و زمستان‌های سخت و طولانی استبداد را دوره کرده ايم. ما در اين دوران افت و خيز بسيار داشته ايم. با اينهمه در هر بهار آزادی مردم ما استحقاق و قابليت خود را به نمايش جهانی گذارده اند. 
در نخستين بهار آزادی، در گهواره ميهن ما «قانون» به دنيا آمد و ما صاحب حکومت مشروطه شديم. حالا اگر حقوق حقه ما از مردمان دريغ شد اما بی گمان در دفتر مطالبات تاريخی مردم ثبت شد.
در دومين بهار آزادی، به یُمن آزادی مشارکت زن و مرد، کوچک و بزرگ و رهبری صادق و مجرب، سرمايه بزرگ ما يعنی «يعنی نفت» از چنگ استعمار به در آمد و همه ديديم که آفتاب بريتانيا در آبادان و در آبهای خليج فارس غروب کرد.
در سومين بهار آزادی، مردم پنجه در پنجه نهادِ «قدرت موروثی» انداختند که با منطق آزادی و دمکراسی نمی‌خواند.
دوستان دانشجو !
اما بعد از بهارکِ انقلاب، استبدادی فرا رسيد مسلح به دشنه انتقام و هراسناک از عمر کوتاه نابحق خود. استبدادی که در کشتن، خرد و کلان نمی‌شناخت. استبدادی که بر هيچ جنبنده ای ابقا نکرد. به ريشه ها هجوم برد. خانه ها را سوخت و ويران کرد. جنگ آفريد و برای آن تقدس قائل شد. امنيت برای حتی زيستن و نه برای انديشيدن و سخن گفتن چنان از دست شد که هرکس حتی در گذشته سخنی در حُرّيت و آزادی بر زبان رانده بود يا به تيغ جلاد سپرده شد و يا جلای وطن کرد. کوچی بزرگ آغاز شد و غربتی بزرگتر. غربتی سياه و تلخ. همچون امروز که نوادگان‌مان را می بينيم که آنها نيز پس از ۳۰ سال کوچ ديگری را آغازيده اند.
دوستان دانشجو !
امروز ديگر نه نسل ما که نسل شما و همه جامعه ايران استبدادی هول انگيز را از سر می گذرانند. ما ايرانيان از استبداد مذهبی خسران بسيار ديده ايم. جنگ، ويرانی، اجحاف، حق شکنی، مرگ اخلاق و ارزش‌ها و هزاران درد ديگر. اما دوستان و فرزندان عزيز دانشجو، با اينهمه، نه به خِردِ سياسی، بل به تجربه ای مبتنی به کفايت، درايت و استواری شما در مبارزه بی امانی که درگير آنيد، دريافته ام که بهاری فرا می‌رسد که درازای آن سايه بر تاريخ صد سال مبارزه مردم ايران خواهد داشت. دريافته ام که شب از نيمه گذشته است و سپيده عرصه را بر تاريکی تنگ کرده است. چشم ما، نسل ما و اميد همه بر همت و استواری شماست.
دوستان !
در کلام آخر، نسل ما حاصل جنبش‌هایِ ناکامی است که اگر هر يک از آن‌ها به بار می‌نشست قادر بود کوههای البرز را بجنباند تا ابرهای دريای مازندران، دشت‌های تشنه مرکز ايران را به گلستان بدل کنند. من نيز در اين ناکامی‌ها شريکم. پس کاستی‌های نسل ما را بر ما ببخشاييد و اگر امتيازی در تجربه ما يافتيد توشه را شما باد !

هوشنگ کشاورز صدر 
پناهنده سياسی ايرانی در فرانسه

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

آقای بابک داد! ايران وابسته کم نداشت؟ محمود دلخواسته


هر وقت يکی از اصلاح طلبان رژيم از وطن خارج می شود من عزا می گيرم! تجربه به من می گويد که جز انگشت شماری از اينان، به زودی يا در آغوش دولتها، سازمانها ، لابی ها و يا جريانهای راست گرا می افتند و يا توجيه گر رابطه و کمک گرفتن از دول خارجی در " مبارزه" می شوند. علت هم واضح است و آن اينکه اکثريت مطلق اينها برای سالهای طولانی از استبداد حاکم بعد از کودتای خرداد شصت حمايت کرده و در سرکوبها نقش داشته اند. بنا بر اين مبارزه سياسی را از طريق هدف قرار دادن قدرت است که فهميده اند، اصول دين انديشه راهنمايشان در مبارزه، قدرت بوده است و تنها از درون گفتمانهای متفاوت قدرت بوده است که جهان بينی خود را شکل داده و تجزيه و تحليل می کنند و بنا براين هدف هميشه توجيه گر وسيله بوده است.
از آغاز نيز ماهيت توتاليترو سرکوبگر اين رژيم، بر حسب ديناميسم قدرت، از طريق مکانيسم تقسيم به دو و حذف يکی شروع کرده است. از حذف آزاديخواهان شروع و از زمان کودتای خرداد شصت به بعد، به حذف جناح های اقتدار گرا در درون خود پرداخته است. از قدرت رانده شده ها، يا بر حسب نياز و يا بر حسب تغيير باور، به اين نتيجه رسيدند که وضعيت موجود، به علت بحران مشروعيت، موجوديت نظام را به خطر انداخته است برای حفظ بقاء رژيم، نياز به آزاديهای محدود دارد، تا پايه اجتماعی رژيم گسترده تر و وسيعتر شود. ولی از آنجا که حذف شدن از قدرت، موجب نشده است که بسياری از اينها انديشه راهنمای خود را به نقد بکشند، هنوز اعتياد به قدرت را از دست نداده اند. در جوامع غربی، برای ترک اعتياد، يکی از اصلی ترين روشهايی که بکار می برند، اينست که معالجه را شروع نمی کنند، مگر اينکه شخص معتاد در حضور ديگران بر پا بايستد و بگويد که من معتاد هستم. علت اينست که تجربه نشان داده است که تا خود شخص نپذيرد که معتاد است و تصميم بر معالجه بگيرد، امکان درمان وجود نخواهد داشت. متاسفانه اکثريت اصلاح طلبان، هنوز اين درايت و صداقت را نيافته اند که در برابر جامعه ايران بر خيزند و بگويند که معتاد قدرت هستند و حتی مقوله آزادی را از دريچه و از طريق گفتمان قدرت است که می فهمند. البته آقای تاج زاده چنين صداقتی را در خود يافتند و برای اولين بار، شروع به نقد خود و هم فکرانشان کردند. ولی به نظر می رسد که اينکار را بقيه نه فقط دنبال نکردند، بلکه سعی کردند که سر و صدای آنرا هم بخوابانند.




با چنين ذهنيتی، وقتی يک اصلاح طلب برای ادامه مبارزه از وطن خارج می شود، اولين اصلی را که زير پا می گذارد، اصل استقلال داشتن در مبارزه می باشد. علل آنهم واضح است. يکی اينکه در زمانی که شمشير زن جبهه استبداد بوده اند، در تقليد از امام خود، ملی گرايی را بر ضد اسلام می دانستند و از اين جهت مانند توده ای ها، به مقوله ايران و ايرانيت، نگاهی تحقيرانه و انتقادی داشته اند و در کل از داشتن عرق ايرانی بودن محروم می باشند. ديگر اينکه متوجه اهميت رابطه " وسيله" و " هدف" و اينکه نه تنها هدف، وسيله را توجيه نمی کند، بلکه در آن بيان می شود، را نمی فهمند. ديگر اينکه روشنفکران اصلاح طلب، با مقوله وطن، از منظر تئوری جهانی شدن و از بين رفتن استقلال ملی و برداشته شدن مرزها، که امثال آقای مرتضی مرديها از مروجان آن بوده اند، بر خورد می کنند و آنچه را خوانده اند، باور کرده اند. البته عدم آگاهی به ساختار سياسی، اجتماعی و فرهنگی جوامع غربی، اين اشخاص را در باور خود جازم تر کرده است. آخر اينکه زندگی در غرب، عدم آشنايی به اين نوع از زندگی و نداشتن تخصصی که امکان امرار معاش در اين جوامع را بدهد، فشار مالی را نيز بر آن می افزايد و در اين رابطه است که سازمانهای اطلاعاتی و امنيتی غرب، به سرعت وارد عمل می شوند و در پوشش استخدام در بنيادهای مختلف تحقيقی و مطالعاتی، و يا، در مورد آقای اکبر گنجی، با دادن جوائز همراه با پولهای هنگفت خبرنگاری، از طريق سازمانهای دست راستی، (۱) به اين افراد را جذب خود می کنند. البته وابستگی مالی، خواهی نخواهی وابستگی فکری و سياسی را نيز بدنبال خواهد داشت. 
آخرين سفير ايران در ايتاليا، قبل از کودتای خرداد شصت، که در اعتراض به کودتا استعفا داده بود، نقل می کرد که بعد از استعفا، سازمان سيا، آگاه از در مضيقه مالی قرار گرفتن او، با او تماس گرفته بودند و پيشنهاد کمک مالی، تحت عناوين مختلف را کرده بودند. منظور اينست که اين سياستی می باشد که غرب، بويژه دولت آمريکا هميشه بگونه ای سيستماتيک از آن استفاده کرده است. 
از مثالهای واضح و مشخص آن، خارج شدن آقای محسن سازگارا از وطن، نوشتن آن قانون اساسی کذايی و بعد تکذيب کردن! و بعد از استقبال با شکوه از طرف ثروتمندان ايرانی در هتل هيلتون لندن، آخر به بهانه معالجه به آمريکا رفتن و زود در کنار سلطنت طلبها، فرقه رجوی، دخيل به امامزاده کاخ سفيد بستن و حالا هم که علنا حقوق بگير موسسه مطالعاتی جورج بوش شده اند.(۲) و يا اينکه آقای ابراهيم نبوی نامه سر گشاده به اتحاديه اروپا بنويسد و از آنها تقاضای دريافت پول برای راه انداختن تلويزيون ديگری برای مبارزه! با رژيم حاکم بر ايران. و آخرين آن که آقای بابک داد که در مقاله اخير خود به اوباما پيام می دهد که دوازده ميليارد دلار ضيط شده توسط دولت آمريکا را نه به دولت احمدی نژاد، بلکه به ايشان و همفکران ايشان بدهد تا با رژيم ايران مبارزه کنند: 
" اگر براستی قصد داريد در راستای شعار "تغيير" خود قدم مثبتی برای ايرانيان برداريد، حقوق مسدود شده ايرانيان را برای صرف در مبارزات مدنی و آزاديخواهانه به شهروندان ايرانی تحويل بدهيد و اجازه بدهيد خود ايرانيان اين حکومت جهانسوز و نظام ضدبشری را با روشهای مدنی و شيوه های کارآمدی که به خوبی می شناسند، وادار به تمکين از اعلاميه جهانی حقوق بشر و پيروی از منشور حقوق بين الملل نمايند."(۳) 
خوب است که آقای بابک داد توضيح دهند که از چه وقت ملت به ايشان و دوستانشان وکالت داده است که پولی را که به ملت استبداد زده و فقر زده ايران تعلق دارد به امثال ايشان داده شود تا آنها به سياسی بازهايی حرفه ای و حقوق بگير تبديل شوند و برای دموکراسی مبارزه کنند؟! اگر قرار بود که پيامی به اوباما بدهيد و انديشه راهنمای اين پيام را استقلال و آزادی وطن تشکيل می داد، آنگاه به جای تقاضای کمک مالی کردن از ثروت ملی کشور، به اوباما می گفتيد که در درجه اول ما شما را بی طرف می خواهيم. نه با آنها و نه با ما. ملت ايران توانايی آنرا دارد تا به عمر اين رژيم جنايت، خيانت و فساد خاتمه دهد. ديگر اينکه آقای اوباما شما حق نداريد که بر سر ملت ايران کلاه بگذاريد. ما می دانيم که اولا ارزش دوازده ميليارد دلار در سی سال قبل بسيار بيشتر از زمان حاضر می باشد و ديگر اينکه اين پول بايد با در نظر گرفتن استفاده ای اقتصادی که از آن کرده ايد، به حساب آورده شود. يادمان نرود که همين حيله را دولت اسرائيل بعد از انتخاب آقای خاتمی سعی کرد بکار ببرد. تو ضيح اينکه، دولت اسرائيل بمبهای اتمی خود را با هفتصد ميليون دلاری که شاه مخفيانه به اسرائيل قرض داده بود، ساخت و بعد از انتخاب آقای خاتمی خواست که بدون توجه به کاهش ارزش دلار و نرخ بهره، سعی کرد که همان هفتصد ميليون دلار را پس دهد. 
آخر اينکه، همانطور که در پيام چند وقت خويش به ياد شان آوردم، ايشان وقتی بعد از پنهان شدن و با شجاعتی قابل تقدير آن مقالات پر شور را بر عليه آقای خامنه ای و کودتا نوشتند، احترامی عميق در ميان امثال من ايجاد کردند. ولی وقتی از ايران خارج شدند و ايشان را در مصاحبه ای مطبوعاتی در کنار آقای مخملباف با آن سابقه و بی اخلاقی ديدم، برايشان پيامی فرستادم که بهتر است حال که وارد محيط ناشناخته ای شده اند، مدتی فقط به مطالعه محيط خود مشغول باشند و با اينگونه ظاهر شدنها، اندوخته خود را بر باد ندهند. متاسفانه پيام اخير ايشان نشان داد که ايشان نيز پيش از اينکه مبارز راه آزادی باشند، برای قدرت مبارزه می کنند. آقای بابک داد، يکبار ديگر می گويم که اين پول متعلق به ملت ايران است و تا آنجا که من می دانم اين مردم، هيچ وکالتی به شما نداده اند که اين پول را به بنام مردم ايران به حسابهای بانکی خود سرازير کنيد. آقای بابک داد، اگر توانايی مبارزه در استقلال، حتی به قيمت فقر، را نداريد، پيشنهاد می کنم که اصلا مبارزه را رها کنيد زيرا در اين برهه از زمان فعالان سياسی وابسته متاسفانه فراوان می باشند و شما اگر به راه آنها برويد، فعلا از نظر اعتماد در خط سر سپردگی به سلطه خارجی و بيگانگان در آخر صف اين کوتوله های وابسته قرار خواهيد گرفت . جان کلام اينکه اميدوارم به خود بياييد و از چاله به چاه نيافتيد.
۱. همانقدر که دادن جوايز خبر نگاری به آقای گنجی در زمان و اوائل خروجشان به از ايران قابل فهم بود، جوائز اخير اصلا قابل فهم و تو ضيح نيست. جوائزی که ايشان بعد از خروج دريافت کردند ناشی از مقاومت ايشان و افشا کردن بعضی از جنايتهای رژيم بود، ولی از زمان خروج از ايران به بعد، ايشان جز اينکه با کارهای جنجالی در حوضه هايی که در تخصص ايشان نمی باشد، مانند ماهيت کلامی قران، بود و نبود امام زمان و اخيرا سخن از اينکه در واقع آقای احمدی نژاد برنده واقعی انتخابات بوده اند، تنها آب به آسياب مافيای مالی- نظامی حاکم ريخته اند. آيا پاداشهای هنگفت مالی اخير بوسيله بنيادهای دست راستی آمريکايی و اروپايی، در رابطه با اينگونه انتشارات بوده است؟ 

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

باد بادک طلایی




روی یک بادبادک مینویسم که : من ایرانی‌، استقلال و آزادیمو بزودی پس میگیرم.... و میفرستمش به هوا، تا بره اون دور دورا، که کره‌های دیگه هم بدونن، که توی ایران من، یک مشت وطن فروش، آزادی و استقلال منو به تاراج گرفتن